تبليغاتX
آوای نی

ازدواج از دید من
تاريخ: شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت :0:41
سلام
این فلش که گویای یه ازدواج جانانه برای زن و یه شکست سرسختانه برای مرد هست رو امروز گذاشتم.
فرمت این فایل به فایل اجرایی تبدیل شده که دوستانی که نرم افزار ّFlash Player ندارن هم بتونن ببینن ، ارزش دانلودشا داره آخه خیلی قشنگه. راستی حجمش هم کمه حدود 1mb

البته خوشبختانه هنوز تو این زمینه تجربه ای ندارم!
را
ستی خودم ساختمشا حتما حتما ببینید

آخر عاقبتت این میشه اگه زن بگیری...؟؟؟!!!

لینک دانلود

نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره | موضوع: | لينک ثابت |
خاطره آخوند اردکانی
تاريخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت :4:14

تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گيرند در شاخ «*تلاجن*» سايه ها رنگ سياهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم .تو را من چشم در راهم

خاطره های تلخ و شیرین من.

بالاخره امروز فرصت جور شد که یه خاطره ای را از موقعی که تو شهر مردم ماقبل تاریخ (اردکان یزد) بودم براتون بنویسم البته این ماجرا مدت زیادی نیست که اتفاق افتاده و به دور دوم انتخابات امپراتوری آقای دکتر احمدی نژاد برمیگرده ، خاطره من از این قراره:

روزی داشتم از شهرستان اردکان یزد که در فاصله 40 کیلومتری از شهر یزده ، به یزد میرفتم، ماشینهای مسیر یزد،اردکان ، مینی بوس هائیه که متعلق به زمان قاجاره البته بازم خیلی خیلی بهتر از مینی بوس های مسیر یزد،میبد ه... بگذریم ، سوار مینی بوس که شدم رفتم کنار پنجره نشستم آخه خیلی دوست دارم زمانی که از بیابون ها رد میشیم به بیرون نگاه کنم مخصوصا شب باشه و دلم هم گرفته باشه... البته چیزی جز یه کویر بی آب و علف تا جایی که چشم کار میکنه نیست اما به نظر من یه راز عجیبی درش نهفته س که بالاخره یه روزی کشفش میکنم ، ببخشید همش از بحث اصلی خارج میشم دیگه تکرار نمیشه!

چند دقیقه بعد از من به آخوند اومد بالا و درست کنار من نشست بالاخره بعد از اینکه راننده یه ده ، بیست نفری را هم رو سقف سوار کرد...؟!!! راه افتادیم

تو مدتی که همسفر هم بودیم حرف از خیلی چیزا زدیم سیاست ، درس و دانشگاه ، علم در قرآن ، و بالاخره ازدواج و سیغه و زن و ...

تا اینکه به یزد رسیدیم دوباره بزنم جاده خاکی، آخه نمیتونم نگم و باید بگم : من همیشه تنها میرفتم یزد و مرتب هم برای کارای پژوهشی یه پام تهران بود یه پام اردکان ، یه پام یزد و بالاخره پای چهارمم هم تو شهر زیبا و عالم پرور، اصفهان بود ، وقتی از اردکان به یزد میرفتم فلکه باهنر یزد یه کافی شاپ بود به اسم بابا بستنی ،همیشه میرفتم و یه فالوده ای ، بستنی ی ، چیزی میخوردم البته جاتون خالیا ، اما تنهای تنها...

نمیتونم اون روزها رو فراموش کنم و یاد یه چیزایی میافتم که روحم و جسمم و آزار میده و داغونم میکنه... خوب بگذریم شاید یه روزی اونا رو هم براتون تعریف کردم البته به شرط استقبال از نوشته هام...

کوجا بودیم آهان آخونده که اسمش علیرضا... بود رفت که بره پائین منم پشت سرش... ، دست کرد توی جیبش دید که پول نیاورده ، گفتم حاج آقا برو پائین من حساب میکنم (برا همه ما ممکنه پیش بیاد دیگه)

حساب کردم و رفتیم پائین به آخونده گفتم بریم بابابستنی مهمون من اونم قبول کرد رفتیم و 2 تا بستنی توت فرنگی مخصوص سفارش دادم و گرم صحبت شدیم و ادامه بحث ناتمام ازدواج داخل مینی بوس را دوباره از سر گرفتیم...

قبلا بهش گفته بودم تو مدت دانشجویی تنها زندگی میکنم و سه ، چهار سالی هست که تنهایی خونه گرفتم و تنهایی رو دوست دارم و... اما چندتا دوست خوب هم داشتم که یادشون همیشه تو رگهام جاریه و هر جا که هستن براشون آرزوی موفقیت میکنم دوباره منحرف شدیم ببخشید

 بعد از گفتن جریان تنهائیم علیرضا بهم گفت اینجوری تنهایی که نمیشه یه وقت دیوونه میشی ، و لااقل یه زنی صیغه کن...

 نمیخوام بگم چقدر گفتم نه و اون دوباره پیشنهاد میداد تا اینکه گفت گوشی موبایلت را بده میخوام به یکی زنگ بزنم خلاصه برداشت و تماس گرفت که گوشی خودش شروع کرد به زنگ خوردن ، علیرضا گفت این شماره منه و 2 تا زن تو اردکان سراغ دارم یکی 23 ساله و یکی 27 ساله و هر وقت خواستی خبرم کن تا باهاشون تماس بگیرم و بگم بیان خونت ، از روی کنجکاوی پرسیدم مگه نباید خودت بیای صیغه بخونی که باهاشون محرم بشم

علیرضا گفت: مهرم چیه همه به هم مهرمن ، برو با اونا عشق و حالتو بکن

من خیلی ناراحت شدم آخه اون به زن به عنوان یا اسباب بازی نگاه میکرد البته توقع بیشتری هم ازش نداشتم

ما زنانی از جنس شما در کنار شما آفریدیم تا در کنار آنها آرامش یابید. سوره... آیه...!!!؟؟؟

دیگه داشت حوصله ی منو سر میاوورد که دیگه یوارش کرد و از دهنش پرید اون زن 27 ساله شوهر هم داره...... دیگه باقی شا خودتون تا ته برین.

من گفتم باید برم و دیرم شده ، این جریان برای 3 ماه قبل از انتخابات بود.

بعد از انتخابات مردم در اعتراض به نتیجه آراء به خیابون ها ریختن البته یه تعداد انگشت شمار که شهرستان اردکان هم از این قضیه مستثنی نبود و مردم به نشانه حمایت از آقای موسوی و همچنین آقای خاتمی که اردکانیه و خونش هم کنار خونه من بود... به خیابون ها اومدن...

چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد کاش یه عکس میگرفتم که شما هم ببینید ، این جمعیت معترض یه سردسته ای داشت که من اونو از قبل ، خوب خوب میشناختم البته به عنوان یه خائن ، یه حیوون ، یه هوس باز ، یه کسی که واقعا باور کرده بود زن فقط ابزاریه در دست مرد برای رسیدن به خواسته های نفسانی(سوره... ، آیه...) ، یه جانی ، یه ...

اون کسی نبود جز علیرضا.

 

البته قصد من از نوشتن این خاطره اهانت به آخوند یا ...؟! و یا طرفدارهای آقای موسوی نیست درسته که عده ای به خاطر هوا و هوس طرفدار آقای موسوی شدن اما عده ای هم با آگاهی اون رو انتخاب و ازش حمایت میکنن.
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : امیر غلامرضایی