|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
اینم وبلاگ الکترونیکی خودم با یه عالمه پروژه میکروکنترلری
اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
آوای نی
WWW.Avayeney.BLOGFA.COM دلتنگ یاران
دارم به سر هوای یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
|+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 23:26
بدون شرح
خوابیدی رو بال موجا ، کاش می شد بودم کنارت تو به دریا دل سپردی ، من تو ساحل چشم به راهت دنبالت دارم می گردم ، اما نیست از تو نشونی روزگار ما رو جدا کر د ، یه غروب توی جوونی دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم کاش بشه تو خواب دو باره دست سردتو بگیرم |+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 23:40
خاطره
الان خیلی خوابم میاد یادم باشه فردا یه خاطره دارم اینجا بنویسم در مورد یه دختر معصوم جوراب فروش تو تهران
|+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 23:25
می مونم به انتظارت
ای که بی تو خودمو...................... تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم .................... تو رو اونجا می بینم یادمه چشمای تو ......................... پر درد و غصه بود قصه غربت ما............................. قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم.....با منه داره عمر منو آتیش........می زنه تو برام خورشید بودی................... توی این دنیای سرد گونه های خیسمو ....................... دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست.................. اون دو تا دستای خوب چرا بی صدا شده ........................ لب قصه های او من که باور ندارم........................ اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا............................ پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده...................... خدا انگار خوابیده انگار از اون بالا ها ................... گریه هامو ندیده یاده تو هر جا که هستم......با منه داره عمر منو آتیش.........می زنه |+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 23:21
دارم از تنهایی آتیش میگیرم
|+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 0:11
همیشه عاشقانه با تو هستم
همسفر اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من ای بوی تو گرفته تنپوش کهنه ی من چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
|+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:55
تنهاترین تنها منم
نیلبك! امشب صدایم میزنند از فراسوی عدم از سما تا به سماك به هوا از روی خاك نیلبك! دیدی كه درد من چه بود؟ نیلبك! دیوانه از چرخ زمان دیدی كه بود؟ نیلبك! عشقی نبود نیلبك! تنهایی سوز تو را گوشی نبود نیلبك! فریاد تلخات بانگ بیداری نبود در سرم خوابی نبود نیلبك! غمگینتر از آواز تلخات هیچ آوازی نبود اینچنین بانی كوچ ما شدند آن لحظهها نیلبك! بیگانه بود آن تكنی نیزار تنهایی شب بيگانه از راه سفر از كورهراه و دربهدر
نیلبك! كو كاروانگاه عدم؟ تا بیاسایم دمی مستانه از راه سفر از كورهراه و دربهدر نیلبك! حرفی بزن سوزی بدم آهی بكش غمین كن لحظههامان را كه شاید یادمان باشد كه روزی سبزتر بودیم كه روزی با تو بنشستیم نیلبك! حرفی بزن سوزی بدم آهی بكش آنچنان آتش به پا كن تا بماند لحظه با من تا در این لحظه بمیرم. |+| نوشته شده توسط یه شبگرد تنها و آواره در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 18:25
|